روزهای زندگی من
اينجا جاييه که من روزانه دغدغه هام رو ميگم
۱۴ ماهگی و شیطونی های دخملی….
۲۲ دی, ۱۳۹۰ ترگلتداعی نازم بازم سلام آمدم که برات بنویسم
از قشنگی های کارات که این روزا منو و بابایی رو پر کردی از عشق به خودت .
دخمل نازم خیلی کارای جدید یاد گرفتی فرشته کوچولو ما الان قشنگ راه میری و وروجکی شدی برای خودت کلی این مدت سرم گرم بود وقت نمیشد بیام و از کارای قشنگت بنویسم ..
ولی بازم سعی میکنم تند تند بیام و خاطرات تو رو بنویسم تا وقتی بزرگ شدی و برای خودت خانومی شدی بخونی و لذت ببری..
این روزا خیلی شیرین کاری میکنی طوری که من هاج و واج میمونم ..
روز به روز داری باهوش تر و زرنگ تر از قبل میشی ..
خوشحالم خدا این قدرت رو بهم داده که دارم از این لحظا لذت ببرم وشاهدذره ذره بزرگ شدنت باشم پرنسس من .
منو بابایی برات یه جشن تولد ۱ سالگی مفصل هم گرفیتم که تو خیلی خانوم بودی و اصلا ما رو اون شب اذیت نکردی .
خیلی خوش گذشت و یه روز به یاد موندی بود برای هر سه ما …تولدت مبارک عزیزترینم ایشالله ۱۲۰ ساله بشی گلکم ….
چکاپ یک سالگی هم دکتر برات نوشت و ما یه روز بردیمت برای چکاپ تو آزمایشگاه کلی کولی بازی درآوردی و اونجا رو گذاشتی رو سرت …
چون خوشت نیومده بودو خیلی شاکی بازی درآوردی که چرا آمپول زدن به دستت …
آخه واکسن سری دوم انفلانزا داشتی یه دفعه سری پیش زدی یک بارم این سری برای همین کلا اذیت شدی ولی درکل دختر خوبی بودی .
خلاصه ماجرایی داشتیم تا شما جیش کردی و نمونه ادرارت درست از آب درآمد ….
ویزیت های دکتر هم جدیدا متوجه میشی انگارتا در مطب می رسیم دوست نداری بری تو ..
هی میخوای دور بزنی ..
این بار جالب بود تا رفتیم تو شما اول یه برانداز کردی بعد پاشودی از اتاق معاینه بگیر تا تو آشپزخونه و تیوی مطب دست زدی .. ..
یه کار جالب دیگه هم که انجام دادی این بود که این بار نینی ها رو دوست داشتی باهاشون ارتباط برقرار کنی و به عبارتی انگشت کنی چشم بچه مردم …
که منو و بابایی همش حواسمون بود مبادا دست کنی چشم بچه های مردم بس که فضول شدی خانوم خانوما
من ….
تازشم دکتر جون داشت شما رو معاینه میکرد که سر صحبت رو باهاش باز کردی که با زبون خودت داشتی باهاش حرف میزدی و دکتر هم هی نگاهت میکرد و شما هم شوخی شوخی فامیل شدی و داشتی عینک دکتر جونو در می آوردی ..
بله خانوم دیگه شاخ شده بودی بد ….
این روزا مامانی دیگه روز تنها نیست شما دخملی شدی برای مامان نمونه ..
با هم میخوابیم با هم میشینم… تلویزیون میبینیم ..بازی میکنیم … نانایی میکنیم .. و نهار میخوریم …
ای جونم که داری روز به روز فهمیده تر و ماه تر میشی …
تداعی مامان بدون من عاشقتم گرچه میدونم یه چیزایی متوجه میشی تا در گوشت میگم عاشقتم خودتو برام لوس میکنی و قش قش میزنی زیر خنده …
دختر قشنگم منو بابایی تلاش میکنیم که تو یه دختر نمونه باشی تو تمام زندگیت ..
عزیز ترینم تو بهترین برای ما …
امروز یه شیرین کاری کردی که مامانی یه هو هنگید ..
داشتم با خاله اکرم تلفنی حرف میزدم آمدم تو حال دیدیم شما آمدی بالا مبل عین یه پرنسس واقعی نشستی رو مبل لم دادی و پستونکت که روی دسته مبل بودو برداشتی و گذاشتی دهنت و داری تیوی میبینی..
دلم برات رفت گفتیم دردت به سرم تو چه جوری رفتی اون بالا وروجک نگاه کردی بهم و زدی زیر خنده …
باز هم عین همیشه پایان هر پست به یاد همه روز های زندگی که با سختی های خودش شیرینی رو به من داد از خدای مهربونم تشکر کنم و سپاس گذارش باشم …
ای خدای مهربون تو را شکر میکنم برای همه داده هایت برای همه روزهای شیرینی که به من دادی به خاطر وجود همسری مهربان و فرزندی همچون برگ هلو ….خداوندا شکرتتتتتتتت
پایان ۱۰ ماهگی….
۱۸ شهریور, ۱۳۹۰ ترگلدخملی نازم ده ماهیگیتم تموم شد و تو روز به روز داری باهوش تر و ناز تر میشی …
عزیز دلم نفسم تو هر روز کارای قشنگ تر یاد میگیری و هی دل منو و بابایی رو داری میبری .
دخملی من کلی با بابا جون حال میکنی و بوس می کنی ..تا بابا یاشار میگه یه بوس بده سریع لپشو لیسی میکنی ..
جدیدا یاد گرفتی وقتی بغل میخوای داد میزنی بابا..بابا ..
مامانی منو صدا کن آخه من مامانتم گلکم دلم میخواد هی بگی ماماما ولی هنوز منو صدا نکردی همه چی تقریبا گفتی ..
بابا..
ولی واقعا بابایی صدا میکنی چون تا میگی بابا نگاه بابایی میکنی
دد…
دادا …
قا قا ..
..ولی همچنان مامانی هویج .. این وسطا …
قربونت برم من که یاد گرفتی چهار دست و پا عقبکی بری و هی قر میزنی چرا جلو نمیری خوب مامانی باید هی تمرین کنی تا یاد بگیری یکمی هم که عقب میری خسته میشی و یه هو میشینی آنقدر این کارتو دوست دارم که نگو …
چون آخر نمک میشی وقتی یه هو یه جایی که همچین جای نشستن هم نیست تو میشینی .
سرخوش میشی…
این مدت ددری شدی و عصر ها حتما باید با بابا یاشار بریم یه دوری بزنیم تا شما کسل نشی آخر شب ..
آهان داشت یادم میرفت از رقاص شدنت بگم که کلی نانایی نانایی یاد گرفتی تا آهنگ یه جا بشنوی دستا رو میبری بالا و شروع میکنی به نانایی کردن و هی خودتو تکون میدی و با دستات قر میایی..
اون لحظه آدم دوست داره درسته قورتت بده ..
جالبش اینجاست که اگر آهنگ ربطی هم به رقصیدن نداشته باشه و یا تو حس لالا باشی و خوابتم بیاد و یا بد اخلاق یا اخمو هم باشی تا صدای آ هنگ بیاد شروع میکنی به نانایی کردن دل آدم میره برات ..
عصری داشتی میخوابیدی و حسابی چشمات لالا داشت و از زیر پتو یه هو دستا رو بردی بالا اونم خیلی جدی میرقصیدی .. عاشقتتتتتتتتتتتم میدونی
وروجک مامان خیلی دوست دارم اندازه تمام ستاره های آسمون عاشقتم میدونی تو بهترینی..
البته همراه با بابایی ها چون بابا یاشار بهترین بابای دنیاست هم بابا نمونه هم همسر نمونه …
خدا جون بابت همه چیز شکرت …
۱۰ ماهگی پرنسس تداعی ….
۲۸ مرداد, ۱۳۹۰ ترگلسلام سلام صد تا سلام .
آمدم بگم دخمل ما ۱۰ ماهه شده و حسابی هم شیطون شده ..هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تداعی غافل بشیم باید تو رو از زیر مبل میز بیاریم بیرون .. خدا رو شکر داره دونه دونه مروارید هات که خیلی هم اذیتت میکنه میزنه بیرون و من از خوشحالی که دختر نازم روز به روز داره بزرگ و بزرگ تر میشه شادابم ..
عزیزم تو مثل به فرشته کوچولو هستی و روز به روز شاهد قد کشیدنت هستم ..
خیلی به من وابسته شدی آنقدر که تا یه جا غریب باشی از بغل من جوم نمیخوری و من از این کار تو کلی خر کیف میشم ..
عسلم کلی کارای جدید یاد گرفتی که نمیدونم از کدوماش بگم ..
این مدت که ننوشتم خیلی متاسف شدم چون واقعا وقت نکردم ولی سعی میکنم کارهاتو روز به روز بنویسم و برای تو این بشه خاطرات زیبا از فنینگیلی بودنت ….
چیز زیادی تا جشن تولدت نمونده .. کلی ایده قشنگ و شاد برای تو پرنسس نازم دارم که دارم برنامه ریزی میکنم …
ناناز مامان تو ماه رمضان هستیم و مامان هی یاد سال پیش میکنه که تو تو دل مامانی بودی و اون روزا با تمام سختی هاش برامون خاطرات مونده ..
خوب حالا از وضع غذا خوردن و شیر خوردنت بگم که شیر به سختی میخوری عین قدیما که باید کلی گول بزنیم تا تو چند سی سی شیر مک بزنی با شیشه .. ولی خوب غذا رو بهتر میخوری ..
البته چون با قاشق میخوری بنابراین و تو چون تپل تنبلی هستی راحت تر میخوری ..
تداعی من تو بهترین هدیه آسمونی از طرف خدا جون برای ما هستی که با بودنت تو این زندگی …زندگی ما رو قشنگ تر کردی ..
بگم برات از حرف زدنت که کلی ددر دودور میکنی ..
حرف های تداعی به روایت زبون کوچولوش..
دد.. دد…
بابابابابابابا.. آیا به بابایی میگی یا نه همین جوری میگی ..
قان قان قان ….
خخخخخخ….
ززززززز….
پوف…
جیغ هاتم که بگم تا سر کوچه میره گمونم …
انگار داری دونه دونه کل حروف رو میگی …
تازه زیر آواز هم میزنی که دیگه باید از بالا منبر بیاریمت پایین ..
عاشق فوت کردنی البته با کلی توف …
جدیدا یاد گرفتی ماچ میکنی اونم چه ماچی پر از آب دهن و تف و لیسسسسس که میزنی …
مخصوص اوناییه که دوستشون داری با هر کس این کارو نمیکنی فدات بشم من که از الان دوست داشتن رو میفهمی و حس میکنی …
بابایی هم که این روزا یکمی روبه راه نیست .. ولی با بودن با تو کلی حال میکنه و برات قش میره تو هم که بلا شدی و خودتو براش حسابی لوس میکنی…
از خوابیدنت بگم که باید کنارت دراز بکشم و با نوازش من یا بابایی خوابت میبره …
وقتی هم که خوابت میاد گوش هاتو میکشی و موهاتو میکنی و چشماتو میمالی قشنگ من …
روروئک زیاد دوست نداری و زیاد توش نمیمونی .به فاصله این که بزارمت توش برم تو آشپزخونه و به کارام برسم نق میزنی و میگی با دستات که میاری بالا منو در بیارین منم که دلم از این حرکتت قش میره سریع میارمت بیرون .. آخه طاقت ندارم ببینم نگاهم کنی و من بی توجه باشم ..
عاشق تاتی کردنی که زیر بغلتو بگیریم تا تو تاتی کنی . کلی ذوق میکنی… ولی خوب کمر برای ما نمیمونه در اخر …
حمام خیلی دوست داری و تو حمام کلی آب بازی میکنی و میزنی طبق معمول زیر آواز ..
تا بگیم نانایی نایی دستا تو میبری بالا و کلی نانایی میکنی و در جا کونتو تکون میدی الهی من دورت بگردم که از الان قرطی شدی اساسیییییییییییییی.
دست دستی هم میکنی .. سر سری هم که خیلی وقته بلد شدی .. تا بابایی میگه سر سری باباش میاد شروع میکنی به سر سری ..
عاشق کافه به هم زدنی به قول بابا یاشار میگه تا غذا خورده میشه آخرش تداعی کافه رو به هم میزنه ..
پای سفره خودمون میشونمت تا با غذا خوردن آشنا بشی ولی خوب تمام سفره رو میکشی طرف خودت ..
تازه عاشق لیوان پر یخ هم هستی ..
ای وروجک من به سرعت برق باد هم اگه غافل بشیم حمله میکنی به طرف غذا … حملهههههههههههههه
خوب انگار خیلی پست این سری طولانی شد .. بقیشو میزارم برای سری بعد .. و قول میدم تند تند آپ کنم .
سری بعدی با کلی عکس تازه میام … البته اگر وقت کنم تو همین پست هم کلی عکس میزارم از تمام حرف هایی که در موردت زدم … فعلا بوس تا بعد ..
بازم خدا رو مثل همیشه شکر میکنم که فرشته نازی همچون تو دارمممممممممممممممممممممم
۷ ماهگی….
۱ خرداد, ۱۳۹۰ ترگل
سلامی با تاخیر ۳ ماه و خورده ای …
وای تداعی مامان شرمنده که این مدت نتونستم بیام از این همه شیرین کاری هات بنویسم ولی قول میدم از این به بعد تند تند وب تو آپ کنم …
این روزا انقدر شیرین شدی که نمیدونم از کجا و از چی بنویسم از خنده هات و از نشستنت و از ذوق کردنت و از . از . از …..
خلاصه که برای خودت خانومی شدی و با مامانی بازی میکنی منم سعی میکنم بیشترین وقتم رو با تو نازنینم بگذرونم تداعی من عشق زندگیم روزی صد هزار بار خدا رو شکر میکنم که تو فرشته نازو مهربون به ما داده تا ما از داشتن این نعمت لذت ببریم…
تو عزیز دلم برای خودت سوپ میخوری و کلی بازی گوشی میکنی عزیزکم این روزا دو تا دونه مروارید هم تو دهن قشنگت ظاهر شده که کلی با نمک تر شدی …
برات مهمونی دندونی گرفتم سعی میکنم تو اولین فرصت عکس های مهمونی رو بزارم ….
کلی با دست هات درگیری عزیزم تا غافل بشیم تا آرنج دست رو میکنی تو دهنت که من دلم قش میره که چه با لذت تمامی داری دست میخوری…
واکسن ۶ ماهگی رو هم زدیم و کلی تو عزیز دلم اذیت شدی و کلی تب کردی و تو اون گیرو دار دندونت هم نیش زد و کلی بی قرار شدی ..
مامانی فدات بشم که تو آنقدر صبوری …
این روزا برای بابا یاشار هم کلی دلبری میکنی دل همه رو بردی …بابایی که دم به دقیقه میچلونتت آخه خیلی جیگر شدی … آدم دوست داره درسته قورتت بده …عاشق نشستنی و هی هم از هر طرف میوفتی …
درضمن بگم که دخمل خوبی هم شدی شبا میخوابی .
یعنی به جمع آدم بزرگ ها خوش آمدی شب از ۱۱ و ۱۲ میری تو کار لالا .. تا ۶و ۷ صبح .. فدات بشم من …ولی اگه یکمی تنبل تر بشی بری تو کار ۱۱ و ۱۲ ظهر … اونم خیلی خوب میشه … البته من پرو میشم ههههههههههه
امسال بهترین نوروز رو ما داشتیم با تداعی …. بهترین سال شروع یه زندگی از بهار ۹۰ برای خانواده ما بود . خداوندا شکرت ..
خوب گفتنی زیاد .. برای الان کافیه ایشالله تو پست بعدی باز هم حرف دارم میزنم ..
یه چند تا عکس از نفسم تداعی زندگی بزارم که وبش رونق بگیره …



