روزهای زندگی من
اينجا جاييه که من روزانه دغدغه هام رو ميگم
هفته ۲۶ منو جوجو…….
۳ شهریور, ۱۳۸۹ ترگل
سلام به بهترین دخمل دنیاااااااااااااااااااااااا …
که بهترین هدیه خداست برای من و یک پدر مهلبون …
دخملی این روزا خوب شیطون شدی و برای مامانی موج های مکزیکی از خودت در میکنی و مامانی هی قربون صدقت میره …
عزیز ترین … این روزا سرم به ماه مبارک رمضون گرمه .. روزا داره برامون با هم سپری میشه و ما حسابی تو این دوران همراه هم هستیممممممممممممممممم ……

با این که روز هم بلنده و هم گرم … ولی من چون تو کنارمی حسابی دلم به تو خوشه عزیز ترینم ….
مامانی داره کم کم سنگین میشه و باید با جرثقیل جا به جاش کنن
ولی نه زیادم چاق نشدم .. با این رژیمی که این دکتر به مامانی داده جایی برای چاق شدن نمیذاره …
مامانی که صبح از جا بلند میشه تا شب سرش به لگد های تو و دلستر خوردن گرمههههههههههههه ….
این پسر خاله شیطون بلاتم … اکثر عصر ها میاد پیشمون و حسابی بلبل زبونی میکنه و منو بابایی دلمون غش میره براش …
تازگی ها میان از رو شکمم میگه نی نی نازه … و نازت میکنه و بوست میکنه … از الان معلومه کلی خاطرتو میخوادا ..
ولی ما دختر شوهر بده نیستیم از الان بهت گفته باشم.. دلتو برای شوهر کردن خوش نکنی …
هر چند تا دوست پسر خواستی بگیر ولی شوهر موهر تعطیله …

باید بمونی پیش منو بابایی تا برات ترشی بندازیم … باید بگم بابایت یه خمره درست درمونم بگیره برات .. الکی که نیست کلی برات زحمت کشیدیم ……….
خلاصه که هر روز بیشتر از دیروز منو بابایی عاشقت میشیم ….
دخملی من یار شبهای بی لالا مامانی … الهی فدات شم که شبا از الان نمیذاری من بخوابم ولی نگران نباش … فدای ســــــــــرت … مادر شدن همینه دیگه .. حسابی بتازون … که دل من داره برات ضعف میرم .
این روزا کمتر وقت می کنم وبتو آپ کنم ولی سعی میکنم هفته ای یک بار برات بنویسم …
یه بوس گنده برای یه پرنسس که از آسمونا آمده تو دل مامان جونش بخوره چاق بشه چله بشه بعد بپره بغل مامان و باباش .

باز هم باید از خدای مهربون برای وجود فرشته نازی چون تو شکر گذار باشم ….
خدایا به کرمت شکر ….
خدایا تو بهترین بهترین ها رو به منو همسرم عطا نمودی….
خدایا منو یاری کن تا راه باقی مونده رو به خوبی و خوشی سپری کنم …
تنها کمک و یاری تو میتونه منو به پایان این راه برسونه …
(پس شکرت)
ماجرای سونوگرافی جوجو ما …
۶ مرداد, ۱۳۸۹ ترگل![]()
سلام سلام ….
هوارتا بوس برای تو فرشته نازم……
شنبه رفتیم دکتر و دکتر همه چیزو چک کرد… خدا رو شکر همه چیز نرمال و خوب پیش رفته بود ….
فقط وزن مامانی داشت نجومی میرفت بالا که دکتر سری پیش یه رژیم سر سخت به مامان جونت داده که همش باید بو بکشه تا بخوره …………
کلی هم باید تو روز دلستر بخورممممممممممممممم……..خلاصه با همه اینا خوردم دلستر ها رو اونم دلستر کلاسیک تلخ ….چه شود….
ولی خوب چه میشه کرد باید تحمل کرد ….

آخر سر هم مامانی گفت دکتر منو نمیفرستی یه سونو ببینیم تو جیگر طلای ما چی هستی …
خلاصه برامون نوشت برای پنج شنبه که فردا … ما هم دیگه طاقت نیوردیم و امروز عصری کمر همت و بستیم و رفتیم پیش به سوی سونوگرافی …
البته برای منو و بابایت اصلا جنسیتت مهم نیست مهم سلامتیته … که همیشه دکتر چک میکنه …. ..
از اول هفته کلی ماجرا داشتیم … آخه نمیدونم سونوگرافی هم شده عین صف گوشت …. اصلا وقت ندارن همشون باید با کلی ناز کشیدن .. برای یکی دوهفته بعد وقت بگیریم …

با بابایت امروز دل و زدیم به دریا و رفتیم ..
گفتیم هر چی شد شد …
بریم ایشالله که جور میشه چند جا رفتیم همشون وقتی بودن .. آخر سر رفتیم بیمارستان دی … خدایش هم دکترش خوب بود هم برامون وقت گذاشت هم خلوت …………….
خوب از سونو برات بگم …………..

وای یه حس خیلی خوبی بود …
قند تو دلم آب شد تا حدی که منو بابایی تو حال خودمون نبودیم ……….

دکتر سونو هم خیلی باحال بود ……. کلی بالا پایین کرد برامون …. همه جاتو دیدیم از نوک پا تا فرق سرتو که الهی من درسته قربونت برممممممممممممممممممم وروجک مامانی آنقدر شیطونی کردی زیر دست دکتر … که کلی خندیدیم … ..
مدوش طلای من ……………..
بابا تو نازت خیلی زیاده .. منو بابایی دربست فدای اون مدوشتیم …..
بالاخره که خودتو به ما نشون دادی ………………..
امشب یکی از قشنگ ترین روزهای زندگی منو بابایی بود … خیلی حس قشنگی بود جوری که گفتنش برام خیلی سخته ….. تمام غم های گذشته از یادم رفت ….

پرنسس ناز من … مدوش طلای من …………….. خیلی دوست داریم و بی صبرانه منتظر آمدنت تو ماه آذر هستیم اصلا عجله نکن و حسابی به خودت برسو خوب بخورتا اون توگامبو بشی … …
ناز دار من تو در وسط های هفته ۲۱ بودی و حدود۴۱۱ گرم وزن داشتی وتاریخ زایمان مامانی رو هم ۱۵ آذر بود که برای سزارین دو هفته جلوتر میشه …..

از خدا بابت دادن تو بهمون شکر میکنم خدایا به بزرگیت شکر……
خدایا تو به ما هدیه ای دادی که ما با تمام وجودمون میپرستیمش ….
خدایا به داده هایت شکر خدایا به بزرگیت شکر ….
امشب شادی رو تو دل خودم و همسرم دیدم …
بهترین هدیه رو به ما دادی ..
خدایا دخترمو به تو میسپارم خودت محافظش باش و نگهدارش باش برای من و همسرم …
ما هم بهت قول میدیم که از این هدیه به خوبی نگهداری کنیم …

دردل با نفسم……….
۱۲ تیر, ۱۳۸۹ ترگل
سلام قند عسلم ..
خوبی امروز روز خوبی بود برام اخه اولین تکون هاتو حس کردم .. جیگر تو برم من که عین حرکت مار بود تکون هات ..
ناز نازی مامانی دیروز با مامانی وارد هفته ۱۸ شدیم نباتی من خیلی دلم برای دیدنت تنگ شده دلم میخواد برم دکتر ببینمت … فردا با بابایی وقت دکتر داریم ..
قراره بریم ببینیم وضعیتت چه جوریه… امید وارم سالم و سرحال باشی ….توکل به خدای مهربون …
همه تو التهاب این هستن که تو چی هستی هنوز نمیدونیم تو فرشته کوچول مامانی یا شازده ناز نازی … ولی برای منو و بابایی اصلا فرقی نمیکنه … چون فقط برامون بودنت تو زندگیمون کافیه ….

کلی دختر خالت سارا جیگر مامانی برات رای گیری کرده که تو جنسیتت چیه …. منو بابایی هم که فقط میخندیم …. …
خدا رو شکر مامانیت خوب شده .. طبیعی شدم … دیگه اصلا درد ندارم ……..
ماه کوچولو من تو بهترین هدیه خدایی برای من و بابایت …….


